هنگام که شهر
از ازدحام بی کسی
در برزخ تلواسه و تردید دست وپا می زد
و مردم به فردا دخیل بسته بودند
آمدنت را
مظلومانه جار زدند
تو
آمدی
ستوار وبی قرارو
لبریز از مزامیر های نگفته
با بغضی چندین ساله در گلو
و هیبتی که
آسمان را به زیر می کشید
آرام ، آرام باریدی
آیه های معطر باریدن گرفت
وبر قاب دل ها جاری شد
بغضمان شکست
ما نیز باریدیم،
خم از عشق لبریز شد
آنگاه آسمان
تمام سخاوت خویش را به زمین هدیه داد
تا بی خورشید نماند
الیوم اکملت لکم دینکم واتممت علیکم نعمتی ورضیت لکم الاالسلام دینا
بساطم را جمع مي كنم
همين امروز
يك كاسه شعر
كمي غربت
قدري آفتاب كه مايل مي تابد
بر خواب هاي ستروني كه سالهاست
خاكستري اند
مي خواهم وقتي خوانده مي شوم
خواب گنجشك ها آشفته نشود
سرود وقصه و مشق شبانه
دريغا وصل هامان فصل گشتند
وشد پاييز شعر كودكانه
================
ديگر اين قريه سيبستان ندارد
ديگر اين آسمان باران ندارد
دلم تنگ است باور كن برادر
كه شهر من انارستان ندارد
===============
رفيقان قصه و آهنگ من كو
بهار دلكش و صدر رنگ من كو
بيا يار دبستاني بخوانيم
انارستان و پيشآهنگ من كو
اولین نگاه
هنوز نمی دانم ...
از کدام کوچه به انتهای سلام می رسم
باور نمی کنم
این خط موازی به کدامین حسرت ختم می شود
و سالهای انتظار مرا چوب حراج می زند
می دانم
اما
این لال همیشه زبان اشاره نمی داند
باید با سیلی صورتم را سرخ کنم
تا بوی گند سالهای فریب
آزارم ندهد
وقتی دنیا می گذرد
بگذار بر من نیز بخندد
چون
احمق ها به بهشت نمی روند
به جهنم هم نمی روند
گم می شوند .
ای لحظه های خیس همیشگی
بگو
شعرهای بغض کرده ام را
برای چه کسی بخوانم
تا مرا
زمزمه کند
حالا که پنج تکبیر بدرقه ام کردند
و کودکم را بی مادر
جار زدند
و تنهایی ام را در کوچه ی تردید
رها کردند
بگو آیا
کسی تشنگی ام را آب می دهد؟
دیدی چگونه سلام سالهای مرا
دفن کردند؟
تا ویترین آرزوهاشان از تاکسی درمی نگاه من
پاییز نشود
و آنگاه
آسوده کل بزنند پنجشنبه های غربت مردی که
سالها پیش نیامده رفت
بهاريه
پرستو ها سفر آغاز كردند
سرود عاشقي را ساز كردند
نشاندند بر لب خورشيد لبخند
سپس تا متن گل پرواز كردند
****
بهار آمد دلم وا شد دوباره
زمين سرسبز و زيبا شد دوباره
بيا تا كوچه را آذين ببنديم
كه شور عشق بر پا شد دوباره
****
بهار آمد زمين رنگينه حالا
سرود لاله آهنگينه حالا
نگار سبزپوشم كي مي آيي
كه بي تو اين جهان غمگينه حالا
****
بهار باش
تا خورشيد از سمت نگاهت سبز شود
و زمين با گردن آويزي از بابونه و ميخك
به آسمان ستاره پيشكش نمايد
آن روز
بي ترديد نوروز
از دستان تو منتشر خواهد شد
تمام شهر ماتم شد دوباره
دلم لبريز از غم شد دوباره
دل دريا، دل صحرا گرفته است
كه پشت آسمان خم شد دوباره
****
دلم شام غریبان شد دوباره
پریشان شد پریشان شد دوباره
بیابان بود زینب بود غم بود
علی سر در گریبان شد دوباره
بادهای ناگهان
رفته، رفته محو می شود
ردپای کودکی که سالها
شعرهای غربت مرا
خوشه ،خوشه شروه می کند
قطره ،قطره آب می شود
روزهای خیس و سرد کودکی که هر طلوع
بوی نان کوچه های روبرو
لقمه ،لقمه سیر می شود
و عاقبت در هجوم بادهای ناگهان
نقطه ،نقطه برگ ،برگ
صفحه ،صفحه فصل ،فصل
ذره، ذره زرد می شود
لحظه ،لحظه پیر می شود
و در شبی بی ستاره بی صدا
آخرین نگاه را ترانه می کند
تکلیف
وقتی حوصله ام سر می رود
تکلیفم را نمی دانم
خودم را خط می زنم
هر چه باشد
به سن تکلیف نرسیده ام
لااقل حالا نرسیده ام
زنگ انشا هم نقاشی می کشم
چشم
چشم
دو
ابرو
و آرزوهایی که بدون رنگ
تشباد می شوند
و گونه های خواب مرا آشفته می کنند
به کی بگویم
من هنوز خواب ندیده ام
که باور کند
گنجشک ها بر درخت من آواز نمی خوانند
به کی بگویم
من هنوز بدنیا نیامده ام
تا
تکلیفم مشخص شود
بیابان
بیابان مرا آب ندهید
بگذارید
خورشید چتری باشد
برای هر چه تشنگی است
آنجا که فصل ها
تقسیم نمی شوند
و شب ها
سکوت را سیراب می کنند
و روزها بی هیچ حایلی
زمستان مرا انارستان می کنند
ترد و تازه
بیابان مرا آب ندهید
می خواهم در انبوه فراموشی ها گم شوم
تا
بادها یاد مرا
قاصدکی باشد
بازیگوش و نا آرام
که از مدادرنگی کودکی بر شانه های یک کوه
ترانه می خواند:
به تو گفتم که غربت زاده ام من
زلال و مهربان و ساده ام من
تمام هستی ام را بی تکلف
به دست آب و آتش داده ام من

